نامه ای به دوست
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم .

 عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .


سلام
این روزها طوری رفته ای که هر چه میاندیشم نمیدانم چرا جوابم را نمیدهی
تو یقینا مهربانیت را گم کرده ای والا بهترین بهانه بودن!!! تو مهربانتر از انی که اینقدر  برای یه سلام به انتظارت بنشینند
ولی اگر حس میکنی من ارزش همان پاسخ را هم ندارم چشم
 برای ارامش تو هرکاری خواهم کرد و خودم را متقاعد میکنم که نبودنت سبز تر از بودنت خواهد بود

 ولی  عزیز این روزها دلم بهانه تو را زیاد میگیرد و قلبم سرشار  


قلبم سرشار از صدای توست دلم تنگ شده برای یک لحظه ی دیدارت به راستی چقدر سبز است خاطره تو
از تو اجازه گرفته ام که دوستت بدارم پس همین انگیزه کافی است برای نوشتن خب نمیشود دوست داشت و نگفت
شاید ماندنیها را بگویمو بروم ولی بدان تا اسمان هفتم به یادت خواهم بود
فقط
قولی به من بده هر وقت که دلتنگ شدی برای دل مهربانت و خواستی اسمان را نگاه کنی انجا تو اسمون شهرت ستاره ای هست که نزدیک ماه پر نور میدرخشه ناهید رو که نگاه کردی  اگر دلت خواست یادی از من بکن چون  همیشه پشت پنجره اتاق من میدرخشه همیشه با منه و کنار من در یک زاویه و حرکتی نکرده در طی این سالها  و وقتی او را دیدی بدان  نسیمی که از سوی او تو را نوازش میکند فقط نوازشهای منه که برایت با ستاره گفته ام و  میگویم
گلبارن بوسه ای خواهی شد که من عاشقانه برایت فرستادم و میدانم که تو هیچ حسی به این گلباران نداری ولی لااقل نسیمش را حس کن چون باد خبر تو را برایم خواهد اورد
 
روزی که پر غرور با 2 رخ و وزیرم  همراه با اسبی سیاه میتاختم بر صفحه شطرنج زندگی مغرورانه و با خودخواهی زیاد اسب سفید رو به  کنارم پذیرفتم
 و هرچه دویدم به او نرسیدم قافل از این بودم که اسب سیاه من هرگز در یک خانه با او قرار نمیگیرد و خانه من همیشه سیاه و خانه او سفید است و رسیدنی در کار نیست
 اینقدر مبهوت این اشتباه شدم که تصمیم گرفتم پات شوم چون از شکست بهتر بود پات شدم و برای همیشه طی این سالها با ان همه نیرو پاد ماندم تا اینکه شرمگین و کم حوصله متوجه حضور سیز پیاده ای شدم که بر شطرنج زندگیم ناگاه درخشید
 سبز او شدم


همراه او خانه به خانه به جلو
 و برایش از روز اولین حرکتم و غفلتم  گفتم وای اینقدر مبهوت او بودم که نمیدانستم او حرکت میکند و من همچنان سر جایم در زمان به عقب مانده ام  اری او زمان حال حرکت میکرد ومن در گذشته تاریک خود مرور میشدم
 تا ناباورانه به انتها رسید و وزیر دوم  صفحه من شد
 ولی این زمان لعنتی به سرعت نور بود و من با دو وزیر و   رخ سوار بر اسبم کیش شدم
 امدم
وزیرم را به کمک بطلبم خود را  به باد بی سامان داد و من برای همیشه مات این  سرنوشت گردیدم
مات شدم
مات
و حال ناراضی از شکست در گوشه ای نشستم که نه توان سواری دوباره است و نه رویش دوباره
ولی زیبای من چیزی از مال دنیا برایم مانده انهم دو قطعه زمین است ان هم عاریتی!!!!! به وسعت کف پاهایم پس تو را که نمیشود به این دو قطعه زمین هم دعوت کرد پس منتی بر من بگزار و هر وقت که دل مهربانت اجازه ای به تو داد زمین چشمهایم برای توست قدم به چشمان من بگذار و شادم کن
قدم به چشمان من بگذار و شادم کن
من بی صبرانه ان روز را به انتظار مینشینم

.


.
من از ترس فردا همه ثانیه ها را به سکوت وا داشتم
شاید
شاید تو انستم که توی همان دیروز باقی بمانم
.
.
.
دلم برای بی فاصلگی
تنگ شده است
دلم برای وسوسه ترس لک زده است
دلم برای اضطرابهای بی علت
انتظار
و سرانجام قدمهای تو
چه خیالها بافته است
و برای تمام این چیزها میخواهم
زنده باشی
تا عشق را
در کاغذ خاطراتم
رسم کنم
.راشین
.
به یاد خنده های تو ..هنوز گریه می کنم
این همه حرفهای توست ..که من ترانه می کنم
.

۶ فوریه 2009

راشین